seungmin

#فیک
#استری_کیدز


^single part^
..(*..وقتی فرار میکنی و..*)..

-لعنتیییییییییییییییی...چطور توی اتاقش نیستتتتتت؟...برید پیداش کنید وگرنه زنده نمیمونید!
فرد مقابلش بی چون و چرا تعظیم کرد و بله ی بلندی گفت؛ازاتاق خارج شد و اربابش رو در خشم بی پایانش تنها گذاشت.مرد عربده ی بلندی کشیدی و وسایل قرار گرفته روی میز روبه روش رو به اطراف اتاق پرت کرد.
{ا/ت}
باترس کودک 6 ساله ات رو درآغوش گرفته بودی و بااعتیاد قدم به جلو برمیداشتی.ترس در اعماق وجودت ریشه زده بود؛تو به خوبی از عواقب کارت در صورتی که موفق به فرار نشی،آگاه بودی.به خیال خودت زندگی با مردی که قتل انسان تفریح و سرگرمی روزانه اش بود؛جرمی بیش نبود.جسم کوچک پسرت در آغوش ظریفت محو شده بود.سرش رو بیشتر به قفسه سینه ات فشردی و دم گوشش زمزمه کردی.
+فقط یکم دیگه سوهو...چیزی نمونده کوچولوی من!
قدم دیگری در راهروهای متصل به در مخفی عمارت برداشتی اما ناگهان تصاویر آزادی که در ذهنت ساخته بودی تیره و تار شده اند.مردی با هیکلی بزرگ مانند قله ای مقابلت قد کشید.از وحشت تلو تلو خوران به عقب پرت شدی.جسم پسرت رو محکم تر به آغوشت فشردی و بالحنی قاطع روبه مرد روبه روت لب زدی.
+برو کنار
×متاسفم...اما ارباب تا اینجاهم خیلی اعصبانی هستن...پس با من بیاین!
نقشه ی پلیدی در ذهنت شکل گرفت؛کمی عقب رفتی و با سرعت تغییر مسیر دادی و اقدام به فرار کردی اما ناگهان مچ دستت محکم توسط فردی گرفته شد.نگاهت رو به مرد کنارت دادی و از وحشت چشمهات درون حدقه گرد شدند،با اشاره دستور داد تا پسر رو از آغوشت بیرون بکشن،کمی مقاومت کردی اما توانایی مقابله نداشتی؛قبل از تحلیل اتفاقات افتاده سنگینی بشدت دردناکی روی دهنت فرود امد.روی زمین پرت شدی و موهات پریشون شدن و گوش به حرفهای تحقیر آمیزش سپردی.
-خیلی بهت آسون گرفتم ا/ت...تو خیلی پررو شدی...باید ادبت کنم...بایددددددددددددد...
-زودباش سوهو رو ببر به اتاقش...من با مادرش کار دارم!
مرد اطاعت کرد و به همراه بقیه رفتند.سونگمین با اعصبانیت بازوی تورو گرفت و تا اتاق مشترکتون کشان کشان و بی توجه به تقلاهات تورو برد.وقتی پابه فضای اتاق گذاشتید با سرعت تورو روی تخت پرت کرد و بالحنی جدی لبهاشو ازهم فاصله داد.
-نباید اجازه میدادم...حتی به فکر دوری ازمن بیفتی!...دیگه بهت آسون نمیگیرم خانم کیم
کراواتش رو با حرکتی شل کرد و تماما روی جسمت خیمه زد،زبانش روی لبهات کشیده شد؛سرش رو نزدیک گوشت آورد و زمزمه وار گفت.
-نگران نباش...قرار نیست کارخاصی بکنیم...فقط سوهورو ازتنهایی درمیاریم بیب
.......
(آره دیگه...پاشو برو نمازتو بخون بچه...عع)
(مزخرف شد...خودم میدانم...ولی فعلا اینو داشته باشین تا بعد)
دیدگاه ها (۱۶)

*خداحافظی*

Minho

Minho

منو به مرز جنون رسوندی بانو ..( part 1 ) از اتاق خارج شدی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط